تبليغاتX
عرايض نيك نگار ( گمار )

عرايض نيك نگار ( گمار )

فقط براي خودم مي نويسم

هنوز یه مدت کمیه که از جو گیر شدنم گذشته و کم کم دارم خوب می شم که یه بلای آسمونی دیگه نازل شد و سرگشته و حیرانم کرده ... چی بگم ؟ دست به دلم نذارید فقط چند لحظه خوب به نوشته هام فکر کنید و بعد هر نظر و چاره ای که به ذهنتون رسید به من بگید ، شاید از این وضع در بیام ...

پریشب به سلامتی با عیال و آقا زاده تیپ زدیم که خوشحال و خندان بریم عید دیدنی خونه دایی کوچیکه ... ( تعجب نکنید یه چند وقتی نبودم )  بگذریم خونه اش از این واحد های آپارتمانی بی در و پیکره که خبری از نظم و تمیزی و بخصوص نگهبانی در آن وجود نداره ... ( صد البته فکر بد بد نکنید که از این واحدهای مسکن مهر و از این دست خدمات دولت خدمتگزاره نه ، بوی سیاسی به قضیه ندین من بیچاره رو بگیرن و اضافه شم به اسامی شبکه مضلین۴  ) بماند دم در کفشهای نو خرید عیدمون رو در آوردیم و رفتیم تو ... ناگفته نماند داشتم پز کفشهای نو و لباسهای ترگل و ورگل خودمون رو میدادیم که یه حس غریبی بهم دست داد و دلشوره عجیبی گرفتم ... به عیال گفتم پاشو زود بریم خونه که داییم اینا اصرار می کردن بیشتر بمونید همین الان اومدید و من انکار که باید برم ... به هر حال خانم که اخلاق منو میدونه سریع پرید دم در که بریم که یهو برگشت و گفت کفشات کو ؟ من که فکر می کردم شوخی می کنه اول باور نکردم و به روی خودم نیاوردم و خیلی طبیعی با یه لبخند ملیح یه نگاه مرفه بدون دردی رو بهش انداختم که خودتی ولی وقتی دیدم خیلی داره ادا اطوار در میاره  و جیغ و ویق می کنه بلند شدم ( و این بلند شدن رو خیلی عادی به منزله رفتن و خدا حافظی جلوه دادم نه برای بررسی فرمایشات خانم که همش می گفت کفشهات رو دزدیدن و تو همینجور بی خیال نشستی ...  ) رفتم دم در و چشمتون روز بد نبینه همین که دیدم کفشام نیست دیگه چیزی نفهمیدم  از اون موقع تا حالا یه سری سوالات برام بوجود اومده و یه حس و حال ناشناخته ای دارم ... راستش تا یادم نرفته بگم این برای اولین باره که یه سارق یا سارقه بی شرف و بی ناموس و دزد ، چیزی ازم بلند می کنه ... تا حالا اینجوری نشدم ...

بگذریم ... کفشام که رفت هرچند هنوز خیلی زود بود ... ( ثانیه ها چه زود دیر می شوند ! ) مطمئن هستم دیگه برنمی گردن حالا اگه یه روز به هر طریقی زیارتشون کردم خیلی حرفا دارم که بزنم براشون و از بی دقتی و بی مسئولیتی خودم بگم ... و اگه پای کسی ببینمشون و یا اینکه شخص مجهول الهویه سارق را پیدا کنم به همتون قول میدم کاری کنم که از دیدن شکل و قیافه کفش بترسه و حتی المقدور دیگه نتونه راه بره ... قول میدم ... ولی الان خودم دچار یه بحران شدم ... و حس و حال یه دوشیزه محترم رو دارم که بهش تعرض شده و بکارتش رو از دست داده ... و ازون بدتر شیش یا نه ماه دیگه باید منتظر یه تخم حروم تپل مپلی هم باشه ...   یکی از دوستام خواست بهم دلداری بده اشاره کرد به ضرب المثل : عاقل باش و از تجاوز لذت ببر ...!!! نمیدونم یا نمی فهم ربطش با جریان من چیه ؟!!! یه عده ام تو فکر ناحیه بندی اون منطقه و پلیس بازی و دستگیری سارق یا سارقین هستند ...! یه عده بهم خندیدن و گفتن انشاء ا... پیدا میشه اما نگفتن چطوری و کی و کجا ؟ !!!        می دونم این قول و گفته ها فقط برای دلخوشی منه و واسه فاطی تنبون نمیشه !!! چیکار کنم ؟ به هر حال بازم دلداری و احوالپرسی خوبه و آدم یه خورده از گفتن دردها و غمهاش سبک میشه ولی مشکل من اینه حسی که  دارم و نمیتونم تفسیر و تعبیرش کنم ، نمیدونم حس خوبیه یا بد ؟؟؟؟؟؟  واقعاً نمیدونم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

شما چی تا حالا همچین حس و حالی داشتن ؟ اگه داشتین کمکم کنید نجات پیدا کنم دو شبه نخوابیدم و دارم دیونه میشم کمک کنید ... جدی می گم شوخی نمی کنم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 16:32  توسط X  | 

مگه من چيم از مرمر و جانمشا كمتره ؟

نامردا منو هم جو گیر کردن ...   

  خدا حافظ تا بعد ...

دم دروزاه جهنم منتظر همتون هستم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 0:0  توسط X  | 

ای مفتی شـهر از تو بیدارتــریم

با این همه مستی ز تو هشیارتریم

تو خون کسان نوشی ما خون رزان 

 انصاف بـده کــدام خونـخـوارتریم

 

گویند کسان بهشت با حور خوش است

من می گویم که آب انگور خوش است

این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار

که آواز دهل شنیدن از دور خوش است

 

این می چه حرامی است که عالم همه زان می جوشند

یک دسته به نابودی نامش کوشند

آنان که بر عاشقان حرامش کردند

خود خلوت از آن پیاله ها می نوشند

 

آن عاشق دیوانه که این خمار مستی را ساخت

معشوق و شراب و می پرستی را ساخت

بی شک قدحی شراب نوشید و از آن

 سرمست شد این جهان هستی را ساخت

 

 گویند که دوزخی بود عاشق و مست

قولیست خلاف، دل در آن نتوان بست

گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود

فردا باشد بهشت همچون کف دست

 پ.ن : رباعيات مرحوم خيام

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 13:51  توسط X  |