هنوز یه مدت کمیه که از جو گیر شدنم گذشته و کم کم دارم خوب می شم که یه بلای آسمونی دیگه نازل شد و سرگشته و حیرانم کرده ... چی بگم ؟ دست به دلم نذارید فقط چند لحظه خوب به نوشته هام فکر کنید و بعد هر نظر و چاره ای که به ذهنتون رسید به من بگید ، شاید از این وضع در بیام ...
پریشب به سلامتی با عیال و آقا زاده تیپ زدیم که خوشحال و خندان بریم عید دیدنی خونه دایی کوچیکه ...
( تعجب نکنید یه چند وقتی نبودم ) بگذریم خونه اش از این واحد های آپارتمانی بی در و پیکره که خبری از نظم و تمیزی و بخصوص نگهبانی در آن وجود نداره ... ( صد البته فکر بد بد نکنید که از این واحدهای مسکن مهر و از این دست خدمات دولت خدمتگزاره نه ، بوی سیاسی به قضیه ندین من بیچاره رو بگیرن و اضافه شم به اسامی شبکه مضلین۴
) بماند دم در کفشهای نو خرید عیدمون رو در آوردیم و رفتیم تو ... ناگفته نماند داشتم پز کفشهای نو و لباسهای ترگل و ورگل خودمون رو میدادیم که یه حس غریبی بهم دست داد و دلشوره عجیبی گرفتم ... به عیال گفتم پاشو زود بریم خونه که داییم اینا اصرار می کردن بیشتر بمونید همین الان اومدید و من انکار که باید برم ... به هر حال خانم که اخلاق منو میدونه سریع پرید دم در که بریم که یهو برگشت و گفت کفشات کو ؟ من که فکر می کردم شوخی می کنه اول باور نکردم و به روی خودم نیاوردم و خیلی طبیعی با یه لبخند ملیح یه نگاه مرفه بدون دردی رو بهش انداختم که خودتی ولی وقتی دیدم خیلی داره ادا اطوار در میاره و جیغ و ویق می کنه بلند شدم ( و این بلند شدن رو خیلی عادی به منزله رفتن و خدا حافظی جلوه دادم نه برای بررسی فرمایشات خانم که همش می گفت کفشهات رو دزدیدن و تو همینجور بی خیال نشستی ...
) رفتم دم در و چشمتون روز بد نبینه همین که دیدم کفشام نیست دیگه چیزی نفهمیدم
از اون موقع تا حالا یه سری سوالات برام بوجود اومده و یه حس و حال ناشناخته ای دارم ... راستش تا یادم نرفته بگم این برای اولین باره که یه سارق یا سارقه بی شرف و بی ناموس و دزد ، چیزی ازم بلند می کنه ... تا حالا اینجوری نشدم ...![]()
بگذریم ... کفشام که رفت هرچند هنوز خیلی زود بود ... ( ثانیه ها چه زود دیر می شوند ! ) مطمئن هستم دیگه برنمی گردن حالا اگه یه روز به هر طریقی زیارتشون کردم خیلی حرفا دارم که بزنم براشون و از بی دقتی و بی مسئولیتی خودم بگم ... و اگه پای کسی ببینمشون و یا اینکه شخص مجهول الهویه سارق را پیدا کنم به همتون قول میدم کاری کنم که از دیدن شکل و قیافه کفش بترسه و حتی المقدور دیگه نتونه راه بره ...
قول میدم ... ولی الان خودم دچار یه بحران شدم ...
و حس و حال یه دوشیزه محترم رو دارم که بهش تعرض شده و بکارتش رو از دست داده ... و ازون بدتر شیش یا نه ماه دیگه باید منتظر یه تخم حروم تپل مپلی هم باشه ... یکی از دوستام خواست بهم دلداری بده اشاره کرد به ضرب المثل : عاقل باش و از تجاوز لذت ببر ...!!! نمیدونم یا نمی فهم ربطش با جریان من چیه ؟!!! یه عده ام تو فکر ناحیه بندی اون منطقه و پلیس بازی و دستگیری سارق یا سارقین هستند ...! یه عده بهم خندیدن و گفتن انشاء ا... پیدا میشه اما نگفتن چطوری و کی و کجا ؟ !!! می دونم این قول و گفته ها فقط برای دلخوشی منه و واسه فاطی تنبون نمیشه !!! چیکار کنم ؟ به هر حال بازم دلداری و احوالپرسی خوبه و آدم یه خورده از گفتن دردها و غمهاش سبک میشه ولی مشکل من اینه حسی که دارم و نمیتونم تفسیر و تعبیرش کنم ، نمیدونم حس خوبیه یا بد ؟؟؟؟؟؟
واقعاً نمیدونم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

شما چی تا حالا همچین حس و حالی داشتن ؟ اگه داشتین کمکم کنید نجات پیدا کنم دو شبه نخوابیدم و دارم دیونه میشم کمک کنید ... جدی می گم شوخی نمی کنم ...
